
م س ز
ساده تر از زندگی
فرو رفته در ذهن من
نقش زبان ٬ نقش خواب
مثل کنایه هایی که میزنی
............................................
در
روبرویی با آینه های شفاف
و تارهای صوتی
وقتی
بی محابا بر ذهن می تازند
در شلوغی این راهرو
و صدایی که میکنند مرا
به جریان خواستن های بی پایان
آویزانم
درست هرشب هنگام اتصال
به سَبک ترنم ِ آبشار
گریزی از تو نیست
در اینکه باشم یا نه
مثل سادگی زندگی
پ ن<<<<<<<<<<<
غروب و گرما و رطوبت و سایه و سکوت
معلوم است که هیچ پرنده ای ما را یاری نمیکند
بگذار آفتاب و سوز و برف و ازدحام را طلب کنم
شاید زندگی را راحت تر از این بشود سوزاند.
مولانا:
وین نفس جانهای ما را همچنان
اندک اندک دزدد از حبس جهان