
اینکه من جدا هستم ، درد گزش زالوها را بیشتر میکند
رشته ای از عمق تو به من وصل است
سردخانه قلبم اما ، گرمی کوچک این رشته ها را بی رنگ میکند
بر این خانه سرد بتاب ، یا بگذار آفتابی تازه این یخ را بشکند
کاش یاد گرفتن ، مثل شیر خوردن از پستان مادر بود
ای کاش دنیا که می آمدم ، یاد میگرفتم که باید بیاموزم
هرچه بیشتر بهتر
با تو مهربان باشم ، هرچه بیشتر بهتر
با تو یکی باشم
با خود یکی باشم
با همسایه یکی باشم
ملت باشم
قَوی و یکی و یک سطح
اما جدا باشم
تا زالویی مرا نگزد
پ ن :
اگر از هم جدا نباشیم و دلهامان برای همدیگر بتپد آنوقت معنی یک ملت را می دهیم.
درست مثل سالهای جنگ .همه با هم همصدا.مردم قریب به اتفاق به فکر منافع جمعی بودند
نه اینکه هر کس به فکر خودش بود...
مثل حالا
بعضی ها را می بینم از آشوب و به هم ریختگی حداکثر استفاده را می برند
از تحریم حداکثر سوءاستفاده را می کنند
جیب هایشان هر لحظه از اسکناس لبریز تر می شود
و ملت معنایش را هر لحظه به این امیال می بازد