اما از پذیرفتن لکنت افکارم عاجز بود
پوشش و لباسم نیز از این لکنت مملو بود
زبانم سخت و کند حرکت میکرد
در دست من هر شیئی بد و غیر قابل تحمل می شد
وقتی دم و بازدم مخلوط و معجون اکسیژن را به کیسه های کوچک شُش ها میفرستد و این عمل تاثیری بر کسی ندارد و یا به عبارت دیگر انگار نه انگار که نفسی میآید و میرود پس بهتر همان که این دم و بازدم انجام نشود . اما اخیرا من کسانی را دیده ام که احساس میکنم که با هر نفس آنها خیلی ها میلرزند و میترسند٬ مسیر نگاه ایشان گروهی را عذاب میدهد و حرکت لبهاشان همینطور،حتی اگر صدائی از این حرکت لب به گوش کسی نرسد. همین جنبیدن لب ، همین جنبیدن لب روزگار خیلی ها را سیاه میکند به گونه ای که انگار زندگی و حیاتشان در معرض خطر است. از دانش و کسانی که لیاقت نفس کشیدن دارند ممنونم....
بگذریم
کنار گوسفند ها به خواب
کسی به گوشم چیزی هجا کرد
و خوب نفهمیدم
اما انگار قبل از من تو این را شنیده ای
و دزدیده گوش داده ای
باورم شده بود
تو هم که گفتی، یقین بیشتر از پیش شد
حال به هر چه دست میزدم
زیبا جلوه می دادی
در حالی که زیبائی ، نبود
توهمی دور ،
آن کلماتٍ مشوش را افشان،
مثل گرده ها در آسمان چرخاند
به قول زبان تازی "نَشفَش"کرد ..
این من و این زیبائی هائی که درخشان نیستند
هجا ها ، با لکنت
به شاعران سرزمین من فروخته شد
زنده باد زندگی
وقتی به گدائیِ سوگند
در حضور نفس هایتان
حاضر میشوم
و زانوانم سست تر از ساقه کاه میلرزد
گرمای نفسهایتان
و دانائی کودکانتان
گرمای مرداد ماه را به من مهمان کرده است