بیرنگ تر از همیشه
از قامت تو جدا شدم
سنگین و خیس......
مثل تکه ای از گِل که
بازیچه دست کودکان باشد
بی اختیار از خود
شکلم دادی
حس ابرهای بارانی
مرا به شریان های اندوه جاری کرد
و انگار گرمی ِ سبکی که از من دور بود
برگشت
آغوش گشودم و در راهی که نگفتی پرسه زدم
مرا ببخش
شب هایم سوتند و کور
و کودکی هایم با باد و پرواز خو گرفته اند
نور چراغ و نور مهرت آمیزش بهارند و سبزه
انگار باید
تا تو نگاهم میکنی
رقص آفتابی این تلألو را تماشا کنم
و در حسرت بینائی ام
هر لحظه از نو مُرده شوم