
وقتی به راه رفته می نگرم
زمانِ رفته
وعین جمله های دفتر خیست را
در آن ها نمی بینم٬
گنجشک لرزانِ دلم میمیرد
سایه در من میروید
بگذار دل از تو بردارم
توبر دل من آهنگی.
صبوری نه یک فنجان که یک دریاست
و بیراهه ی تن ما را
راهی به این دریا نیست.
تا صبح به فریادمان برسد
بارانِ شوقت
سر تا پایمان را خواهد شست
و این بی قرار
نزدیک صبح ِ رسیدن
تمام دفتر خیست را
از بر می خواند
................................................................................
سلام بر گلوله های خشم
که بی قرار شلیک به من
هر لحظه سنگین تر میشوند.
کودکان روشن چشمی را
که خون پدر را در ایوان خانه می شویند
مبادا دلتنگی عروسکهایشان
تو را بگریاند
سلام بر من
که جوانانی برای رفتن دارم
و برای صلحی در خون شادمانم !
گویا ترانه آرام گذشته ها
لرزش اشک های مرا
افزون میکند...
پس ببار ای ناز پرورده
ای بارانِ صلح
در صبح ِمثل خون
و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار
ترانه امروزت
سبک است
مثل نفس هائی که سریع
از دهانت میلغزند
حالا بگو یخهای من آب شده اند
مثل اینکه جریانی
آرام مرا با خود میبرد
تو صدای سارها ها را بیاور
تو صدا بزن تا صبح سفید
یک نفس دیگر
مگر این صبح
تا نفس صبر خواهد کرد؟
ترانه امروزت سبک است
و مرا هیچ اندوهی
به جریان نخواهد انداخت
..............................................................................