کمی به زبان خودم حرف بزنم مردم از درد فک و دهان بسکه
با نیروی زیاد آنرا کج نگاه داشتم تا از زبان تو حرف بزنم.
دنیا آنقدرها هم که میدیدم گرم نیست و خنکی این نسیم در حالی که
نمناک است لا اقل اینجا مرا آرامتر و زنده تر وامیدارد که فک بزنم و فک بزنم.
مثل یک کنده قدیمی که بر روی آب رودخانه ای مواج بی اختیار از خود معلق
است بر مدار گیجی های این ثانیه ها می چرخم
و وزنم آنقدر کم است که تار عنکبوت بی آنکه سختش باشد
میتواند این سنگینی را معلق در آسمان نگاه دارد
و هر نفخه ای براحتی این پاندول را به حرکت در میآورد.
خدایا این فریاد سنگین به کجای این کنده قدیمی سبک متصل است
که هرچه آسمان را به سمت خود میکشم
هنوز ادامه ارتعاشش گوشهایم را کر میکند.
پ ن
آهسته تر این ارابه گریزپای را بران
شب از نیمه نخواهد گذشت که آنجائیم

حالا این تو
واین تردید طاقت بُر من
تردیدی که به این وصف میتکاند مرا
زبان از تو سرمشقی ندارد
شکیبائی دیگر ما را
به هیچ کجا نخواهد رساند
...
دل منبعی سرشار است
دمی نمی ایستد نگاهم
صدایم رعشه هائی مدام دارد
و گرمای آغوش مطمئن تو
گریزان تر از همیشه
از من دور است
نه پیدای من پیداست
و نه لبریزی ام از تردید
کجاست مامنی که تو را در بر بگیرد
کجاست صبری که تردیدم به آن صبر
خو بگیرد
...
قدم آهسته میگذارم
زمین درخواب است
هراسی سنگین به این درگاه
وزان است
...
پشت باغ کوچه ای پی دا شد
بقچه کوچکم را برداشتم
اشک ریزان
در پی ماهی ام
که فراموشش کرده بودم
سیب در دست راهی کوچه شدم
نور نیلی
سیب سرخ
هوشم از باغ برید
چابک از لای درخت به هراسی گرم
کوچه سبز و
رنگ نیلی
هوشم از باغ برید