تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
 

 

اینکه من جدا هستم ، درد گزش زالوها را بیشتر میکند

رشته ای از عمق تو به من وصل است

سردخانه قلبم اما ، گرمی کوچک این رشته ها را بی رنگ میکند

بر این خانه سرد بتاب ، یا بگذار آفتابی تازه این یخ را بشکند

کاش یاد گرفتن ، مثل شیر خوردن از پستان مادر بود

ای کاش دنیا که می آمدم ، یاد میگرفتم که باید بیاموزم

هرچه بیشتر بهتر

با تو مهربان باشم ، هرچه بیشتر بهتر

با تو یکی باشم

با خود یکی باشم

با همسایه یکی باشم

ملت باشم

قَوی و یکی و یک سطح

اما جدا باشم

تا زالویی مرا نگزد

پ ن :

اگر از هم جدا نباشیم و دلهامان برای همدیگر بتپد آنوقت معنی یک ملت را می دهیم.

درست مثل سالهای جنگ .همه با هم همصدا.مردم قریب به اتفاق به فکر منافع جمعی بودند

نه اینکه هر کس به فکر خودش بود...

مثل حالا

بعضی ها را می بینم از آشوب و به هم ریختگی حداکثر استفاده را می برند

از تحریم حداکثر سوءاستفاده را می کنند

جیب هایشان هر لحظه از اسکناس لبریز تر می شود

و ملت معنایش را هر لحظه به این امیال می بازد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:30  توسط حسین محمدی  | 

هی گفتی روزه نمیگیرم و هی من اصرار که بابا بگیر ببین چه حالی میده

حالا که ده روز گذشته می بینم که حال خودم که تعربفی نداشت حال تو رو هم مثل خودم دست نیافتنی کردم.امان از این پیش بینی هام که بیشتر اوقات درست از آب در میان.شب های بیداری ُروزهای بیداری . زخمایی که باز شدن و خونابه هایی که مجال ایستادن ندارن.

این بغض لعنتی اجازه نمی ده که بیشتر از لطافت های این بیداری ها بگم،از این گرد شدن چشم ها ،از فکر کردن به گرسنگی و گرسنه ها ،ازآسمون و اونچه از اون پائین می اد،از زمین و اونچه از اون بالا میره و خلاصه از خیلی چیزا که فکر میکنم جالب و دوست داشتنی هستن . به جاش ازاین دریافت هائی که بیشتر به هذیان دم مرگ شبیه اندحال و روزم رو پر از بی حوصلگی کردن بگم (البته فکر میکنم صاحبان صداهای دریافت شده از شوق دربافت قطره های بیشتر از نفس ِ سبک شروع کرده اند به سردادن این آواها که گوش ما را در این شب ها و روزهای مبارک پر کرده از سر درگمی) . وقتی حرف می زنم و کسی حرفام رو نمیفهمه خودم هم خسته میشم اما چند بار شده که با تکرار مدام این حرفهایی که کسی متوجه اونا نمیشه اروم اروم دریچه های آشنائی باز شده و از حرف زدن لذت بردم.

فکر میکنم حرف تازه همیشه هزینه داره هم برا شنونده هم برا گوینده.

گوینده اگه می خواد از هزینه حرف هائی که میزنه کم بکنه (البته اون حرف هائی که بهشون اعتقاد داره) باید به شنونده هم فکر کنه یعنی باید کاری کنه که هزینه شنونده هم کمتر بشه ،اونقدر تکرار کنه تا این اعتقاد به شنونده هم سرایت کنه ، اون وقت شاید بشه گفت اون یک گوینده موفق بوده.

حالا تو این شب های بیداریُ این روزهای بیداری ( همون رمضون مبارک)گوینده هائی رو من میشنوم که انگار حرف هاشون تکرار که نمیشه هیچ ، کاملا متفاوت با اونچه چند روز قبل اعلام میکردن حرف میزنن .این هم برا خودشون هزینه داره هم برا شنونده . البته  از اعتقادشون به حرف های چند روز قبلشون و یا از اعتقادشون به این حرف های تازه من خبر ندارم اما اینو خوب میدونم که ترس از جان بزرگترین ترس هاست اما هزینه این گونه حرف ها رو هم گوینده هاش میدن هم شنونده هاش .

اما شنونده حرف های جدید چیکار باید بکنن ؟

شنونده ها چند گروه اند ، یه گروه خیلی زود به حقیقت و مغز اونچه میشنوند دست پیدا میکنند که وظیفه دارن از این حقیقت امانت داری کنن و با تکرار اون توی بسط و توسعه حقیقت سهمی داشته باشن ، چون  ماهیت حقیقت و حق یه گونه ای هست که از بین نمیره و باقی هست و اگه این شنونده ها امانت داری نکنند بیشترین هزینه ها رو پرداخت میکنند .گروه دیگه ای هستند که تا به حقیقت برسند به هر دلیل زمان می بره اما بالاخره بهش میرسن ، وظیفه شنونده های دسته اول و گوینده اینه که تکرار بکنن و از زمان مربوط به این گروه کم کنن.

اما گروه دیگه اونهائی هستند که با اینکه به حقیقت واقفند و خوب میفهمن که چی میشنون یه خاطر نوعی ترس و وحشت از اینکه بگن شنیدیم فرار میکنن و این رفتار  هزینه همه رو زیاد میکنه . تجربه نشون داده این گروه تا مجبور نشن به حقیقت اونچه شنبدن اعتراف نمی کنن . پس برای کم شدن هزینه ،همه باید برای مجبور کردن این گروه دست به کار بشن .

رمضون امسال به یاد موندنیه ، امید من اینه که حقیقت فراگیر بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:5  توسط حسین محمدی  | 

زمین مرا دریافت کرد

اما از پذیرفتن لکنت افکارم عاجز بود

پوشش و لباسم نیز از این لکنت مملو بود

زبانم سخت و کند حرکت میکرد

در دست من هر شیئی بد و غیر قابل تحمل می شد

وقتی دم و بازدم مخلوط و معجون اکسیژن را به کیسه های کوچک شُش ها میفرستد و این عمل تاثیری بر کسی ندارد و یا به عبارت دیگر انگار نه انگار که نفسی میآید و میرود پس بهتر همان که این دم و بازدم انجام نشود . اما اخیرا من کسانی را دیده ام که احساس میکنم که با هر نفس آنها خیلی ها میلرزند و میترسند٬ مسیر نگاه ایشان گروهی را عذاب میدهد و حرکت لبهاشان همینطور،حتی اگر صدائی از این حرکت لب به گوش کسی نرسد. همین جنبیدن لب ، همین جنبیدن لب روزگار خیلی ها را سیاه میکند به گونه ای که انگار زندگی و حیاتشان در معرض خطر است. از دانش و کسانی که لیاقت نفس کشیدن دارند ممنونم....

بگذریم

کنار گوسفند ها به خواب

کسی به گوشم چیزی هجا کرد

و خوب نفهمیدم

اما انگار قبل از من تو این را شنیده ای

و دزدیده گوش داده ای

باورم شده بود

تو هم که گفتی، یقین بیشتر از پیش شد

حال به هر چه دست میزدم

زیبا جلوه می دادی

در حالی که زیبائی ، نبود

توهمی دور ،

آن کلماتٍ مشوش را افشان،

مثل گرده ها در آسمان چرخاند

به قول زبان تازی "نَشفَش"کرد ..

این من و این زیبائی هائی که درخشان نیستند

هجا ها ، با لکنت

به شاعران سرزمین من فروخته شد

زنده باد زندگی

وقتی به گدائیِ سوگند

در حضور نفس هایتان

حاضر میشوم

و زانوانم سست تر از ساقه کاه میلرزد

 گرمای نفسهایتان

و دانائی کودکانتان

 گرمای مرداد ماه را به من مهمان کرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:42  توسط حسین محمدی  | 

ببخشید اگر پست  تکراری گذاشتم

اما انگار صدای گلوله می آد

اونم از لوله تفنگ تروریست

............................ 

 

 

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:8  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

م س ز

ساده تر از زندگی

فرو رفته در ذهن من

نقش زبان ٬ نقش خواب

مثل کنایه هایی که میزنی

............................................

در

روبرویی با آینه های شفاف

و تارهای صوتی

وقتی

بی محابا بر ذهن می تازند

در شلوغی این راهرو

و صدایی که میکنند مرا

به جریان خواستن های بی پایان

آویزانم

درست هرشب هنگام اتصال

به سَبک ترنم ِ آبشار

گریزی از تو نیست

در اینکه باشم یا نه

مثل سادگی زندگی

 

پ ن<<<<<<<<<<<

 

غروب و گرما و رطوبت و سایه و سکوت

معلوم است که هیچ پرنده ای ما را یاری نمیکند

بگذار آفتاب و سوز و برف و ازدحام را طلب کنم

شاید زندگی را راحت تر از این بشود سوزاند.

مولانا:

وین نفس جانهای ما را همچنان

اندک اندک دزدد از حبس جهان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط حسین محمدی  | 

 

از واژه های بی دلیل

لرزش های شدید

کوتاه تر از من

از دوش آسمان رسید!

روزی که داد ما

جز گوش دل ، نمی شنید

...................................

 

پایان چهل سالگی

از من کناره ای...

ایستاده ای...

کوچه های باریک

به ذهن من راه یافته اند !

پایان این روزهای بی هوا

افسوس ِآفتاب

چشمان من ربود

وقتی گِل 

           به چشمه ها   نشست

انگار هر طرف

ابر هست و آسمان...

هر سو که میروی

دردی که میکشی

این رسم تازه نیست

احوال چهل سالگی ست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

گوشه های موزون این ساز ِکوک٬و تنفس این هوای مرطوب و همراهی باد ِ وَزان در شبی که ستاره هایش گمنام تر از من پشت ابرهای تیره پنهانند٬ تو را و چشمه های آب سردِ بیژِن را پیش ذهنم روشن و آشنا مهیا کرده است در حالی که از بارش ٬تنها سردی ِآبدار برف مرا به یاد میآید . دریغ که این همه امادگی برای باران هنوز هم کم است.

دستهایت برای جمع کردن قطره ها کوچک نیست! اما واقعیت این است : با آنکه بغض این ابرِ سبک ٬ بسیار سنگین است  ٬ کسی نیست که احساس نیاز کند و باران را بخواهد . نگو که اشتباه میکنم ٬ من از درون خویش و احوال تو ٬دست کم ٬ خوب آگاهم . 

...

تاریکی تاریکی تاریکی

هر روز پنجره هایت بازند

نور به اتاقت نمی تابد

هرچند پرده ای حایل نیست

نور به اتاقت نمی تابد

گذشته ٬ پیدا ٬ پنهان

کسی به سراغت نمی آید

دعوت دعوت دعوت

هیچ اجابتی پیدا نیست

دلی ٬ برای شنیدن پیغامت نمی آید

باران باران باران

ابرهای سنگین ٬ رعدهای پرنور

اما هیچ ابری نمی بارد

...

بیژن : منطقه ای در دنا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط حسین محمدی  | 

 

بیرنگ تر از همیشه

از قامت تو جدا شدم

سنگین و خیس......

مثل تکه ای از گِل که

بازیچه دست کودکان باشد

بی اختیار از خود

شکلم دادی

حس ابرهای بارانی

مرا به شریان های اندوه جاری کرد

و انگار گرمی ِ سبکی که از من دور بود

برگشت

آغوش گشودم و در راهی که نگفتی پرسه زدم

مرا ببخش 

شب هایم سوتند و کور

و کودکی هایم با باد و پرواز خو گرفته اند

نور چراغ و نور مهرت آمیزش بهارند و سبزه

انگار باید

تا تو نگاهم میکنی

رقص آفتابی این تلألو را تماشا کنم

و در حسرت بینائی ام

هر لحظه از نو مُرده شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3:56  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

وقتی به راه رفته می نگرم

زمانِ  رفته

وعین جمله های دفتر خیست را

در آن ها نمی بینم٬

گنجشک لرزانِ دلم میمیرد

سایه در من میروید

بگذار دل از تو بردارم

توبر دل من آهنگی.

صبوری نه یک فنجان که یک دریاست

و بیراهه ی تن ما را

                   راهی به این دریا نیست.

تا صبح به فریادمان برسد

بارانِ شوقت

سر تا پایمان را خواهد شست

و این بی قرار

نزدیک صبح ِ رسیدن

تمام دفتر خیست را

از بر می خواند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط حسین محمدی  | 

 

 ................................................................................

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:50  توسط حسین محمدی 

 

 

ترانه امروزت

سبک است

مثل نفس هائی که سریع

از دهانت میلغزند

حالا بگو یخهای من آب شده اند

مثل اینکه جریانی

آرام مرا با خود میبرد

تو صدای سارها ها را بیاور

تو صدا بزن تا صبح سفید

یک نفس دیگر

مگر این صبح

تا نفس صبر خواهد کرد؟

ترانه امروزت سبک است

و مرا هیچ اندوهی

به جریان نخواهد انداخت

..............................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

جهان تازه ای برپا شد

و از تاریک ترین نقطه

که میشد فهمید

حس بلوغ ما رشد کرد

رشدی گداخته و آشفته

برگ هائی که هرزه و زردِ تمام

رو به سایه میروئید

بادِ سردُ 

رنگِ زرد

مثل سایه، سرد رنگ 

حس ما همواره حسی بود ، زرد رنگ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:0  توسط حسین محمدی  |