تبليغاتX
شرح حال
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من دردم نداند...
ببخشید اگر پست  تکراری گذاشتم

اما انگار صدای گلوله می آد

اونم از لوله تفنگ تروریست

............................ 

 

 

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:8  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

م س ز

ساده تر از زندگی

فرو رفته در ذهن من

نقش زبان ٬ نقش خواب

مثل کنایه هایی که میزنی

............................................

در

روبرویی با آینه های شفاف

و تارهای صوتی

وقتی

بی محابا بر ذهن می تازند

در شلوغی این راهرو

و صدایی که میکنند مرا

به جریان خواستن های بی پایان

آویزانم

درست هرشب هنگام اتصال

به سَبک ترنم ِ آبشار

گریزی از تو نیست

در اینکه باشم یا نه

مثل سادگی زندگی

 

پ ن<<<<<<<<<<<

 

غروب و گرما و رطوبت و سایه و سکوت

معلوم است که هیچ پرنده ای ما را یاری نمیکند

بگذار آفتاب و سوز و برف و ازدحام را طلب کنم

شاید زندگی را راحت تر از این بشود سوزاند.

مولانا:

وین نفس جانهای ما را همچنان

اندک اندک دزدد از حبس جهان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط حسین محمدی  | 

 

از واژه های بی دلیل

لرزش های شدید

کوتاه تر از من

از دوش آسمان رسید!

روزی که داد ما

جز گوش دل ، نمی شنید

...................................

 

پایان چهل سالگی

از من کناره ای...

ایستاده ای...

کوچه های باریک

به ذهن من راه یافته اند !

پایان این روزهای بی هوا

افسوس ِآفتاب

چشمان من ربود

وقتی گِل 

           به چشمه ها   نشست

انگار هر طرف

ابر هست و آسمان...

هر سو که میروی

دردی که میکشی

این رسم تازه نیست

احوال چهل سالگی ست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

 

 

گوشه های موزون این ساز ِکوک٬و تنفس این هوای مرطوب و همراهی باد ِ وَزان در شبی که ستاره هایش گمنام تر از من پشت ابرهای تیره پنهانند٬ تو را و چشمه های آب سردِ بیژِن را پیش ذهنم روشن و آشنا مهیا کرده است در حالی که از بارش ٬تنها سردی ِآبدار برف مرا به یاد میآید . دریغ که این همه امادگی برای باران هنوز هم کم است.

دستهایت برای جمع کردن قطره ها کوچک نیست! اما واقعیت این است : با آنکه بغض این ابرِ سبک ٬ بسیار سنگین است  ٬ کسی نیست که احساس نیاز کند و باران را بخواهد . نگو که اشتباه میکنم ٬ من از درون خویش و احوال تو ٬دست کم ٬ خوب آگاهم . 

...

تاریکی تاریکی تاریکی

هر روز پنجره هایت بازند

نور به اتاقت نمی تابد

هرچند پرده ای حایل نیست

نور به اتاقت نمی تابد

گذشته ٬ پیدا ٬ پنهان

کسی به سراغت نمی آید

دعوت دعوت دعوت

هیچ اجابتی پیدا نیست

دلی ٬ برای شنیدن پیغامت نمی آید

باران باران باران

ابرهای سنگین ٬ رعدهای پرنور

اما هیچ ابری نمی بارد

...

بیژن : منطقه ای در دنا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط حسین محمدی  | 

 

بیرنگ تر از همیشه

از قامت تو جدا شدم

سنگین و خیس......

مثل تکه ای از گِل که

بازیچه دست کودکان باشد

بی اختیار از خود

شکلم دادی

حس ابرهای بارانی

مرا به شریان های اندوه جاری کرد

و انگار گرمی ِ سبکی که از من دور بود

برگشت

آغوش گشودم و در راهی که نگفتی پرسه زدم

مرا ببخش 

شب هایم سوتند و کور

و کودکی هایم با باد و پرواز خو گرفته اند

نور چراغ و نور مهرت آمیزش بهارند و سبزه

انگار باید

تا تو نگاهم میکنی

رقص آفتابی این تلألو را تماشا کنم

و در حسرت بینائی ام

هر لحظه از نو مُرده شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3:56  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

وقتی به راه رفته می نگرم

زمانِ  رفته

وعین جمله های دفتر خیست را

در آن ها نمی بینم٬

گنجشک لرزانِ دلم میمیرد

سایه در من میروید

بگذار دل از تو بردارم

توبر دل من آهنگی.

صبوری نه یک فنجان که یک دریاست

و بیراهه ی تن ما را

                   راهی به این دریا نیست.

تا صبح به فریادمان برسد

بارانِ شوقت

سر تا پایمان را خواهد شست

و این بی قرار

نزدیک صبح ِ رسیدن

تمام دفتر خیست را

از بر می خواند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط حسین محمدی  | 

 

 ................................................................................

سلام بر گلوله های خشم

که بی قرار شلیک به من

هر لحظه سنگین تر میشوند.

کودکان روشن چشمی را

که خون پدر را در ایوان خانه می شویند

مبادا دلتنگی عروسکهایشان

تو را بگریاند

سلام بر من

که جوانانی برای رفتن دارم

و برای صلحی در خون شادمانم !

گویا ترانه آرام گذشته ها

لرزش اشک های مرا

افزون میکند...

پس ببار ای ناز پرورده

ای بارانِ صلح

در صبح ِمثل خون

و ردیف پرندگانی که از من کوچ میکنند را بشُمار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:50  توسط حسین محمدی 

 

 

ترانه امروزت

سبک است

مثل نفس هائی که سریع

از دهانت میلغزند

حالا بگو یخهای من آب شده اند

مثل اینکه جریانی

آرام مرا با خود میبرد

تو صدای سارها ها را بیاور

تو صدا بزن تا صبح سفید

یک نفس دیگر

مگر این صبح

تا نفس صبر خواهد کرد؟

ترانه امروزت سبک است

و مرا هیچ اندوهی

به جریان نخواهد انداخت

..............................................................................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط حسین محمدی  | 

 

 

 

جهان تازه ای برپا شد

و از تاریک ترین نقطه

که میشد فهمید

حس بلوغ ما رشد کرد

رشدی گداخته و آشفته

برگ هائی که هرزه و زردِ تمام

رو به سایه میروئید

بادِ سردُ 

رنگِ زرد

مثل سایه، سرد رنگ 

حس ما همواره حسی بود ، زرد رنگ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:0  توسط حسین محمدی  | 

 

 

مولانا:

 

يکی گفت که اينجا چيزی فراموش کرده ام. خداوندگار فرمود که در عالم يک چيز است که آن فراموش کردنی نيست. اگر جمله چيزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نيست. و اگر جمله را به جای آری و ياد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هيچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معين، تو رفتی و صد کار ديگر گزاردی؛ چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هيچ نگزاردی.
پس آدمی درين عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن است. چون آن نمی گزارد، پس هيچ نکرده باشد. انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا. آن امانت را بر آسمانها عرض داشتيم، نتوانست پذرفتن. بنگر که ازو چند کارها می آيد که عقل درو حيران می شود: سنگها را لعل و ياقوت می کند، کوهها را کان زر و نقره می کند، نبات زمين را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند. زمين نيز دانه ها را می پذيرد و بر می دهد و عيبها را می پوشاند و صد هزار عجايب که در شرح نيايد می پذيرد و پيدا می کند. و جبال نيز همچنين معدنهای گوناگون می دهد. اين همه می کنند، اما از ايشان آن يکی کار نمی آيد، آن يک کار از آدمی می آيد: و لقد کرمنا بنی آدم؛ نگفت لقد کرمنا السماء و الارض. پس، از آدمی آن کار می آيد که نه از آسمانها می آيد و نه از زمينها می آيد و نه از کوهها. چون آن کار بکند، ظلومی و جهولی ازو نفی شود.
اگر تو گويی که اگر آن کار نمی کنم، چندين کار از من می آيد، آدمی را برای آن کارهای ديگر نيافريده اند. همچنان باشد که تو شمشير پولاد هندی بی قيمتی که آن در خزاين ملوک يابند آورده باشی و ساطور گوشت گنديده کرده که " من اين تيغ را معطل نمی دارم؛ به وی چندين مصلحت به جای می آرم." يا ديگ زرين را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد ديگ به دست آيد. يا کارد مجوهر را ميخ کدوی شکسته کرده ای که "من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آويزم و اين کارد معطل نمی دارم." جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به ميخ چوبين يا آهنين که قيمت آن به پولی است بر می آيد، چه عقل باشد کارد صد ديناری را مشغول آن کردن؟
حق تعالی تو را قيمت عظيم کرده است. می فرمايد که:ان الله اشتری من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة.

وصیت مولانا :

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:17  توسط حسین محمدی  | 

صبح

پرنده ای در آسمان

مه را به ریه هایش می فشرد

انگار زمین

تصویری مبهم از او داشت

 

مهر که بر افق پیدا شد

گوشه پنجره ها

کودکی ِ دستانش را ورق زد

انگار آبی

همانی بود که از زمین می پنداشت.

 

پ ن.........................................................

ستایش زیبائی تو دلیل زندگی است

تجلی تو همان معنی آبی دریاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:37  توسط حسین محمدی  | 

نامه نوزدهم...نادر ابراهیمی
بانوی بزرگوار من!


به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنی به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.
 
 
ممنون که این نامه را خواندید.
خوشبخت باشید
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:42  توسط حسین محمدی  |